سلام

بالاخره آپ کردم

ببخشید تو این مدت دیر به دیر آپ میکردم

آخه گرفتار بودم یا امتحان داشتم

 یا مسافرت بودم

یا حوصله نداشتم

و بهونه های دیگه

از همتون ممنونم که منو تنها نذاشتین

دوستون دارم هوارتا

 

 

 حال دیگر برگشتن را
خیالی نیست و امیدی
حتی مجالی برای اندیشه نماند
که رفتن با اندیشه در تضاد بود

که زیبا رویان
رفتنشان بیش بود از ماندن
و این معنی تعادل بود در روی زمین
که سالیان سال ندانستم

و عشق برای من
از رنگی بود
که واژه ای، برای نامش نجستند
فرهیختگان مکتب نادانی

آری، عشق این بود
و بودن، رفتن بود برای رسیدن
رسیدن به دستانی از جنس زمستان
و زمستانی که جای پای تو را
با برفی دیگر از من گرفت

درنگی کردم، اندیشیدم...

به بهاری دیگر
با هم بودن دوباره
و بوسه ای در اوج عشق
و نگاهی، به روانی باران بر گونه هایت

چه سود؟
در میانه راه تنها ماندم
رفته بودی
حتی مجالی برای اندیشه هم نگذاشتی.

 


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت